ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد ::: چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد

 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

 

 
 
 
بهار
 الهی
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
 
 
 شانزده شهریور نود و سه مصادف با ولادت امام رضا (ع) مبارک
 

ادامه مطلب
  • یکشنبه بیست و دوم تیر 1393
  • نويسنده: صارمی

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

 
 
pic

نام شعر : در گلستانه                        

دشت‌هايي چه فراخ!
كوه‌هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزي‌ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد.

پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم:
چه كسي با من، حرف مي‌زند؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه‌زاري سر راه.
بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
و فراموشي خاك.

لب آبي
گيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، مي‌چرخد گاوي در كرت
ظهر تابستان است.
سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است.
سايه‌هايي بي‌لك،
گوشه‌يي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد
.

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند.

saremi21
 

سهراب سپهری    در گلستانه    واحه اي در لحظه    پشت درياها    نشاني    اهل کاشانم    شعرمسافر

تصاویر طبیعت       تصاویر متحرک


ادامه مطلب
  • جمعه یکم مهر 1390
  • نويسنده: صارمی

با مرجان‌ها در عمق دریاها لرزیدیم

با کوسه ها خروارها تُن آب را باله زدیم

با امواج به ساحل‌ها کوبیدیم

دنیای سرخ و سیاه خزه‌ها را بر صخره‌ها روییدیم

با ابرها بارها با پرنده‌ها بر شاخه‌ی نارون‌ها قاقار کردیم

ترکیدیم با انارها و سیرسیرک‌ها

وزیدیم...

ترسیدیم...

درخشیدیم...

و درخشیدیم با ستارگان نیمه شب تا کجا... کجا !

می‌بینی؟ می‌بینی تا کجا می‌رفتیم و برمی‌گشتیم !

اکنون چنگ می‌زند بر نم روح انسانی رویاهایمان

خزه‌های سبز سفر

خیس باران به سوی پنجره‌های مه گرفته سرازیر می‌شویم

می‌بینی تا کجا با آب آمده‌ایم!؟

با قایق بی پارو!؟

خوابم می‌آید...

نه

از عشق سخن گفتن برای آدمی هنوز خیلی زود است...

خیلی زود...

حسین پناهی

فلش با مرجان‌ها در عمق دریاها لرزیدیم باصدای حسین پناهی

  • یکشنبه شانزدهم شهریور 1393
  • نويسنده: صارمی

شعر ابله

سنگ اندیشه به افلاک مزن دیوانه

چونکه انسانی و از تیره سرتاسانی

زهره گوید که شعور همه آفاقی تو

مور داند که تو بر حافظه اش حیرانی

در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را

چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی

راز در دیده نهان داری و باز از پی راز

کشتی دیده به طوفان خطر میرانی

مست از هندسه ی روشن خویشی مستی

پشت در آینه در آینهسرگردانی

بس کن ای دل که در این بزم خرابات شعور

هر کس از شعر تو دارد به بغل دیوانی

لب به اسرار فروبند و میندیش به راز

ور نه از قافله مور و ملخ درمانی

ازکتاب افلاطون کنار بخاری

منبع: وب سایت حسین پناهی

  • یکشنبه شانزدهم شهریور 1393
  • نويسنده: صارمی

چرا جام مرا بشکسته لیلی

عشق لیلی مجنون زبانزد است. این دو به خاطر داشتن دو قبلیه با تفاوت های فرهنگی و قبیله ای و مالی، اجازه دیدار یکدیگر را نداشتند. روزی لیلی تصمیمی میگیرد. تصمیم میگرد در روز مشخصی در قبلیه خود آش نذری پخته و پخش کند. به همین دلیل در بین افراد قبلیه خود از قبل شروع به گفتن درباره روز موعود می کند. مخصوصاً سعی می کند به افرادی این موضوع را بگوید که حتماً این خبر به گوش مجنون برسد.
روز موعود فرا می رسد. و لیلی اش پخته و مردم قبیله در صفی طویل مشغول گرفتن اش از لیلی بودند. مجنون نیز کاسه ای برداشته و از سوی قبیله خود شروع به دویدن می کند تا خود را به قبلیه لیلی برساند و اش بگیرد. مردم قبلیه به او می گویند: تو کجا می روی؟ مجنون می گوید: مثل همه منم می رم اش بگیرم. مجنون خود را به قبلیه لیلی می رود و مثل همه داخل صف آش می ایستد. لیلی کاسه همه را پر از آش می کند. وقتی نوبت به مجنون می رسد کاسه او را می شکند. مجنون بسیار ناراحت و غمگین و ناکام قبیله لیلی را ترک می کند. در ضمن اینکه آهسته قدم می زند و با خود فکر می کند که چرا لیلی که اینقدر ادعای عشق او را دارد به همه آش داد ولی کاسه او را شکست. که ناگهان جرقه ای به ذهنش وارد شد و فهمید ماجرا از چه قرار است. بسیار شادان و دوان دوان به سمت قبیله خود رفت و کاسه دیگری برداشت و به سمت قبلیه لیلی حرکت کرد. دوباره افراد قبیله از او پرسیدند: دوباره کجا می روی؟ گفت آخه کاسه ام شکسته و آش نگرفته ام می خوام برم آش بگیرم. دوباره در صف آش ایستاد و نوبت به او که رسید لیلی مجدداً کاسه او را شکست و او دوباره به سمت قبیله خود رفت و کاسه دیگری آورد. برای مرتبه سوم وقتی نوبت به او رسید. لیلی گفت: آش تمام شد. ولی ناراحت نباش ماه دیگه دوباره آش می پزم. و به این وسیله لیلی در عرض یک روز سه بار موفق به دیدار مجنون شد.
گفته می شود که عاشق می بایست تمام خواسته های معشوق خود را به جا نیاورد تا معشوق را به سمت خود بکشاند. و الاّ با اجابت کردن تمام خواسته های او، معشوق رفته و دیگر نیازی برای بازگشت پیش عاشق خود نمی بیند.

ف متشرعی

منبع: شمیم

  • شنبه پانزدهم شهریور 1393
  • نويسنده: صارمی

ای عاشقان ای عاشقان، من لوس بی یاور شدم

در رابطه  با دیگران، همچون گل بی سر شدم

از احترام و فاصله، دور مانده ام از اصل خویش

با شاکیان شهر چرا، آتش به خاکستر شدم

حیران

شعر

 

  • شنبه پانزدهم شهریور 1393
  • نويسنده: صارمی
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گاهی بساط عیش خودش جور می شود

گاهی دگر، تهیه بدستور می شود

گه جور می شود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود…

گاهی برای خنده دلم تنگ می شود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود

ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود

گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم کجایی چه می کنی

بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود

قیصر امین پور

  • جمعه چهاردهم شهریور 1393
  • نويسنده: صارمی
مطالب قديمي‌تر